استفاده از علم غیب در انتخاب یاران معصومین

پرسش:
چرا پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) کسانی را در اطراف خودشان نگه داشتند که می دانستند در حقشان خیانت خواهند کرد؟
مثل کسانی که خلافت را غصب کردند و یگانه دختر پیامبر(صلی الله علیه و آله) را به شهادت رساندند.
یا شمر و کسانی که در سپاه امیرالمومنین(علیه السلام) بودند و حتی مجروح شدند و بعدا به قاتلین سیدالشهدا(علیه السلام) تبدیل شدند.
اگر اینها به منبع علم الهی متصل بوده اند و درک و فهمشان بالاتر از هم نوعان شان بوده است پس چرا حتی در انتخاب اصحاب نزدیک و خواص شان اشتباه کرده اند؟


پاسخ:
پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) مأمور بوده اند که طبق ظاهر رفتار کرده و از علم غیب بهره نبرند، کاربرد علم غیب ایشان مربوط به حقائق باطنی عالَم، دریافت وحی و مسائل مربوط به دین و هدایت بشر بوده است، اما برای امور دنیوی معمولا جز برای اعجاز یا کرامت و مانند آن کمتر از علم غیب استفاده می کرده اند. بنابراین بالتبع در انتخاب و انتصاب هایشان نیز از ملاک های ظاهری بهره می برده اند، همان طور که امیرالمومنین(علیه السلام) به خاطر جارود، پسرش منذر را به مسئولیتی منصوب کرد اما او خیانت کرد، امام(علیه السلام) به او نوشتند:
«فَإِنَّ صَلَاحَ أَبِيكَ غَرَّنِي مِنْكَ وَ ظَنَنْتُ أَنَّكَ تَتَّبِعُ‏ هَدْيَهُ وَ تَسْلُكُ سَبِيلَه‏»؛ به درستی که صلاح و شایستگی پدرت من را به تو خوشبین ساخت و گمان کردم از هدایت او پیروی کرده و در مسیر او گام برمیداری.(1)

برای چرایی مسئله باید توجه داشت که همه چیز در اسلام تحت قاعده اهم و مهم اتفاق می افتد؛ یعنی ممکن است یک مسئله مهم باشد اما گاهی به خاطر مصلحت مهم تری کنار گذاشته میشود، اینکه در میان اصحاب و یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیهم السلام) هم گاهی انسان های ناخالص وجود داشته اند از این باب بوده است که مصلحت های مهمتری اقتضاء میکرده است که مسئولیت به آنها سپرده شود، که به چند نمونه اشاره میشود:

1. الگوگیری
روشن است وقتی کسی می خواهد برای دیگران الگو باشد باید مثل آنها رفتار کند تا آنها بتوانند الگو برداری کنند. امروز اگر حادثه عاشورا و رفتار امام حسین(علیه السلام) برای ما قابل الگو گرفتن است به این خاطر است که امام حسین(علیه السلام) مثل یک انسان معمولی و بدون علم غیب رفتار کرده است، مثلا برای تحقیق مسلم بن عقیل را به کوفه فرستادند، برای تبلیغ پیام خود به مکه رفتند، و تک تک رفتارهای ایشان برای ما الگو خواهد بود.
اگر ائمه(علیهم السلام) بخواهند با علم غیب رفتار کنن از جمله اینکه مثلا با توجه به امور غیبی که می دانند انسان ها را منصوب کنند، این بُعد از رفتارهایشان دیگر برای دیگران قابل الگو گیری نخواهد بود و ملاک روشنی به دست بشر نمی دهد، اما اینکه آنها طبق ظواهر و ملاک های عمومی انتخاب کرده اند این ملاک ها می تواند برای بشر هم قابل الگوگیری باشد.

2. ترویج حُسن ظن و یکپارچگی امت
در اسلام گفتن شهادتین در ورود به اسلام کفایت می کند و به دیگران حق تجسس و مانند آن داده نشده است، قرآن کریم تمام مسلمانان را «الذین آمنوا» خطاب می کند.
اگر خود پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیهم السلام) می خواستند برخی را به این خاطر که ایمانشان حقیقی نیست طرد کنند نمیشد مردم را از این کار بازداشت، و عواقب بسیار خطرناکی را به دنبال داشت هر کسی دیگری را به بهانه نفاق طرد می کرد! طبیعی است نمیشود انسان خودش برخی را به بی ایمانی متهم کند اما به دیگران گفت حق ندارید بقیه را متهم به بی ایمانی کنید!
به همین خاطر اسلام این باب را به طور کامل بست و فرمود: در دنیا کسی که که شهادتین بگوید مسلمان است، اما اینکه آیا واقعا ایمان در درون او وجود دارد یا خیر مربوط به آخرت است.

3. مصلحت های جزئی
گاهی یک مصلحت های دیگری مطرح بوده که اقتضاء میکرده معصومین به یک شخصیت مقام یا پستی داده و یا مسئولیتی را به ایشان واگذار کنند، مثلا پیامبر(صلی الله علیه و آله) برای اینکه بین خالد بن ولید و قبیله بنی جذیمه درگیری های خونین شکل گرفته و از یکدیگر کینه به دل گرفته بودند آشتی ایجاد کند خالد بن ولید را برای دعوت ایشان به اسلام فرستاد.(2)

4. کاستن دشمنی ها
مسئله مهم دیگر که باید به آن توجه داشت این است که اخراج و طرد کردن کسانی که قرار است در آینده در برابر معصومین بایستند هرگز موجب بیداری ایشان نمیشد، لذا نه تنها سودی نداشت، بلکه در مقابل موجب میشد ایشان کینه بیشتری به دل گرفته و اهدافشان را در آینده با شدت بیشتری دنبال کنند.
مثلا اگر پیامبر(صلی الله علیه و آله) تصمیم میگرفتند هر کسی که ایمانش واقعی نیست را از اطراف خود طرد کنند اینها تبدیل به کفار میشدند و قطعا اسلام بعد از پیامبر(صلی الله علیه و آله) به خاطر وجود اینها به خطر می افتاد، چرا که مردم آن تبعیتی که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) داشتند را هرگز از امیرالمومنین(علیه السلام) نداشتند، لذا قدرت به دست کسانی می افتاد که قبلا از سوی پیامبر(صلی الله علیه و آله) طرد شده بودند، و قطعا اینها اثری از اسلام باقی نمی گذاشتند! اما اینکه پیامبر(صلی الله علیه و آله) ایشان را پذیرفت موجب شد که به خودشان لقب خلیفه رسول الله داده و حداقل در ظاهر همان اهداف ایشان را دنبال کنند.

5. جذب حداکثری و تألیف قلوب
گاهی پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه(علیهم السلام) مجبور بوده اند به خاطر جذب قلوب و رضایت عمومی اشخاصی را انتخاب کنند که مقبولیت عمومی بیشتری داشته اند، مثل انتخاب اشعث توسط امام علی(علیه السلام) به اقتضاء نفوذش در میان قبلیه کنده بوده است.

علاوه بر اینکه اشعث بن قیس پتانسیل زیادی برای پیوستن به معاویه داشت، و کافی بود که امام(علیه السلام) او را از مسئولیت کنار بگذارد تا سریع به معاویه ملحق شود، اما سپردن بخشی از سپاه به اشعث هم موجب دلگرمی قبیله کنده میشد، و هم موجب شد اشعث در مقابل سپاه شام بایستد و موفقیت هایی نیز داشته باشد.
یا مثلا در مورد شمر، اگر امام علی(علیه السلام) شمر را از لشگرشان بیرون میکردند خب این کار چه مصلحتی میداشت؟ آیا شمر اگر از لشگر علی(علیه السلام) اخراج میشد دیگر امام حسین(علیه السلام) را نمیکشت؟ روشن است که اتفاقا کینه بیشتری به دل میگرفت! پس وقتی قرار نیست اخراج یک نفر در آینده اش تاثیر بگذارد چرا نباید حداقل اکنون که بر علیه جبهه باطل ایستاده از او بر بهره برد؟!

پیامبر(صلی الله علیه و آله) و اهل بیت(علیهم السلام) همواره در وهله اول به دنبال جذب حداکثری بوده اند، بسیاری از کسانی که به پیامبر(صلی الله علیه و آله) ایمان آوردند ایمانشان قلبی نبوده و به عمق جانشان رسوخ نکرده بود، اما نمیشد همواره پیامبر(صلی الله علیه و آله) اینها را از اطراف خود دور کند! اما بسیاری از ایشان به خاطر نوع رفتار پیامبر(صلی الله علیه و آله) کم کم به اسلام دلگرم شدند.


پی نوشت ها:
1. شریف رضی، نهج البلاغه(صبحی صالح)، نشر هجرت، قم، چاپ اول، 1414ق، نامه 71، ص461.
2. مفید، محمد بن محمد، الارشاد في معرفة حجج الله على العباد، مؤسسة آل البيت عليهم السلام‏)، کنگره شیخ مفید، قم، چاپ اول، 1413ق، ج1، ص139.
http://www.askdin.com/showthread.php?t=63460&p=995686&viewfull=1#post995686