چرا عدم بودن نیاز به علت ندارد؟


پرسش:
چرا عدم بودن نیاز به علت ندارد؟


پاسخ:
برای روشن کردن این مساله نیاز به مقدماتی است.
اول اینکه شیئیت مساوق(1) با وجود است و چیزی که وجود ندارد، شیء هم نیست. پس معدوم از آن نظر که معدوم است، چیزی نیست.(2)
دوم اینکه چون عدمْ شیء نیست، پس تمایزی هم در عدم ها وجود ندارد؛ زیرا تمایز بین دو چیز یا به تمام ذات آنهاست و یا به بعض ذات و یا به چیزی که عارض بر ذات می شود، در حالی که عدم اصلا ذات ندارد، پس هیچ کدام از وجوه تمایز نیز در آن راه ندارد.(3)
آخرین مقدمه اینکه علیت و معلولیت یک نوع رابطه وجودی بین علت و معلول است. به عبارت دیگر این رابطه بین وجود علت و وجود معلول جاری است.(4)

با توجه به مقدمات مذکور باید دید، آیا عبارت «عدم بودن نیاز به علت دارد» صحیح است یا نه؟
همانطور که در مقدمه سوم اشاره شد، علیت یک رابطه وجودی است و مسلما در عدم که نقیض وجود است، چنین رابطه ای معنا ندارد، به عبارت دیگر عدم اصلا چیزی نیست تا رابطه ای در بین آنها وجود داشته باشد. زیرا هر چیزی موجود شود، تشخُّص(5) پیدا می کند و از دیگر موجودات تمایز هم پیدا می کند، اما در اعدام تمایزی نیست و وقتی تمایز نبود، نمی توان یکی را علت و دیگری را معلول قرار داد.(البته این تعبیر هم مسامحه است و یکی و دیگری وجود ندارد) علاوه بر اینکه در مقدمه دوم نیز اشاره شد که تمایزی بین اعدام نیست، زمانی که تمایز بین اعدام نبود، تعدد در عدم معنا نخواهد داشت، در حالی که رابطه، فرع بر وجود دو یا چند چیز است. بنابراین عدم اصلا چیز نیست تا شیئیت داشته باشد و ثانیا تمایز و تعددی ندارد تا وجود رابطه بین اعدام معقول باشد.

نکته: گاهی اوقات فلاسفه از این عبارت: «عدم العلّة علّة لعدم المعلول؛ نبود علت، علت نبود معلول است»(6) استفاده می کنند که با اضافه کردن عدم به علت و معلول، نوعی تمایز بین آنها قائل می شوند، سپس نبود معلول را مبتنی بر عدم علت می کنند. باید توجه داشت که استفاده از این عبارات، نوعی مجاز گویی است و منظور آنها وجود بخشیدن به عدم نیست، چرا که این کار تناقض است.


پی نوشت ها:
1. مساوق به معناى هم سیاق و همراه است و در جایى به کار مى ‏رود که دو مفهوم، هم ازجهت مصداق برابر باشند و هم حیثیت صدقشان یکى باشد. از این روى، «مساوق» اخص از «مساوى» است. دو مفهوم ممکن است مساوى باشند، یعنى همه مصادیقشان مشترک باشد، اما مساوق نباشند، یعنى جهت و حیثیت صدقشان یکى نباشد؛ مثلًا مفهوم گرم کننده و مفهوم روشن کننده، هر دو بر آتش اطلاق مى‏ شود، اما به دو اعتبار و به دو لحاظ مختلف. آتش از آن جهت که گرم کننده است، روشن کننده نیست و از آن جهت که روشن کننده است، گرم کننده نیست. در عین حال که دو مفهوم مختلف بوده و یکى حاکى ازاصل تحقق شى‏ء و دیگرى بیانگر عدم انقسام آن است، اما این دومفهوم نه تنها مساوى ‏اند، یعنى مصادیقشان یکى است، بلکه مساوق ‏اند، یعنى حیثیت صدقشان نیز یکى مى ‏باشد.
2. طباطبایی، سید محمد حسین، (1428)، نهایة الحکمة، تحقیق عباس علی زارعی، چهارم، قم، موسسه نشر اسلامی، ج1، ص22.
3. همان، ص28.
4. همان، ص203.
5. تشخص در اصطلاح فلسفه عبارت است از این‌که هر چیز قطع‌نظر از جهات مشترکی که ممکن است با چیزهای دیگر داشته باشد، به عنوان یک شخص از غیر خود متمایز می‌شود و صدق و انطباق آن بر غیر محال است.
6. طباطبایی، سید محمد حسین، (1428)، نهایة الحکمة، تحقیق عباس علی زارعی، چهارم، قم، موسسه نشر اسلامی، ج1، ص28.

http://www.askdin.com/showthread.php?t=63239&p=992538&viewfull=1#post992538