رابطه فراموشی و گناه

پرسش:
آيا فراموشي بشر سبب مخالفت او با حق يا ارتكاب گناه شده است؟
 
پاسخ:
روشن است که فراموشی یک امر استثناء و کمیاب است، تا جایی که وجود این عارضه سبب رفع تکلیف شده و پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله) در این رابطه می فرماید: «وُضِعَ عَنْ أُمَّتِي‏ تِسْعُ خِصَالٍ الْخَطَأُ وَ النِّسْيَانِ وَ مَا لَا يَعْلَمُونَ‏ وَ مَا لَا يُطِيقُونَ وَ مَا اضْطُرُّوا إِلَيْهِ وَ مَا اسْتُكْرِهُوا عَلَيْهِ وَ ...»؛ از امت من نُه خصلت برداشته شده(مورد عِقاب قرار نمی گیرد) خطا، فراموشی، آنچه نمی دانند، آنچه طاقتش را ندارند، زمانی که مجبور به کاری شوند، هنگامی که اکراه شوند و ...(1) بر اساس روايت مذكور، انسان در مورد فراموشی اصلا مسئول نیست و بازخواست نمی شود. حالا اگر مشکل عمده و اساسی بشر فراموشی باشد و به خاطر آنهم مواخذه نشود که با وجود این همه آیات و روایات در مورد حساب و کتاب، بهشت و جهنم و ... نقض غرض خواهد شد.
 
واقعیات تاریخی نیز بر خلاف این مطلب است؛ به عنوان مثال، امیر المومنین (علیه السلام) هنگامى كه وارد بصره شد «انس بن مالك‏» را خواست تا نزد «طلحه‏» و «زبیر» برود و آنچه را كه از پیامبر(صلی الله علیه و آله) درباره آنها شنیده به آنها یادآورى كند. انس از این ماموریت‏ سرپیچى كرد و به خدمت امام آمد و گفت: من آن مطلب را فراموش‏ كرده‏ام. امام فرمود: اگر دروغ میگوئى خداوند سرت را به سفیدى روشنى، مبتلا كند كه عمامه آن را نتواند بپوشاند.(2) سید رضی در ذیل این حکمت می نویسد: پس از مدتی، لکه های سفید بیماری در چهره انس بن مالک آشکار شد و از آن پس هیچ کس او را بی نقاب نمی دید. بدین ترتیب روشن است که این دسته از صحابه مشکل فراموشی نداشتند، بلکه دليل پوشاندن حق و عمل نكردن به آن، مواردي است كه در ادامه به آنها اشاره مي شود.
 
اولین مورد جهل است. در برخی موارد انسان چون نمی داند، با حق مخالت می کند و یا مرتکب گناه می شود، در فرازي از دعای کمیل می خوانيم: «ظلمت نفسى و تجرّأتُ بجهلى»؛ به خودم ظلم کردم و به سبب نادانی [بر گناه] جرات پیدا کردم.(3) خداوند متعال در مقابل این نقیصه، عقل و رسول ظاهری را برای هدایت انسان قرار داده است.
 
مورد دوم، هوای نفس است. خداوند متعال در این رابطه می فرماید: «كُلَّما جاءَهُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُهُمْ فَريقاً كَذَّبُوا وَ فَريقاً يَقْتُلُونَ»؛ هر زمان پيامبرى حكمى بر خلاف هوسها و دلخواه آنها مى ‏آورد، عده‏ اى را تكذيب مى‏ كردند و عده ‏اى را مى‏ كشتند.(4) انسان اگر به حال خود رها شود و عقل خویش را به کار نگیرد، تابع نفسانیات و خوشی های زودگذر دنیا خواهد شد، طبیعتا انجام تکالیف و سرسپردن در مقابل خداوند نیز دارای سختی است و این سختی از آنجایی که در مقابل امیال نفسانی قرار دارد، سبب نافرمانی و مخالفت با حق می شود.
 
تکبر را نیز می توان از دلایل مخالفت با حق برشمرد. در همین رابطه خداوند متعال در آیه 82 سوره مائده دلیل اینکه مسیحیان نزدیک ترین دوستان به مومنین هستند را رهبانیت و عدم تکبر آنها یاد می کند. به همین دلیل کسی که تکبر نداشته باشد، خیلی راحت تر حق را قبول می کند تا کسی که برای خودش جایگاهی قائل بوده و ديگران را پايين تر از خود مي بيند.
 
تزئین شیطان نیز در مخالفت با حق و ارتکاب گناه بسیار موثر است؛ قرآن در این زمینه می فرماید: «تَاللَّهِ لَقَدْ أَرْسَلْنا إِلى‏ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِيُّهُمُ الْيَوْمَ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ»؛ به خدا سوگند، به سوى امتهاى پيش از تو پيامبرانى فرستاديم امّا شيطان اعمالشان را در نظرشان آراست و امروز او ولىّ و سرپرستشان است و مجازات دردناكى براى آنهاست!(5) شيطان آن چنان در وسوسه‏ هاى خود، مهارت دارد كه زشت ‏ترين و بدترين جنايات را گاهى در نظر انسان چنان زينت مى ‏دهد كه آن را يك افتخار مى شمرد، همانگونه كه عرب جاهلى زنده به گور كردن دختران خود را سند افتخار مى ‏دانست و آن را به عنوان حمايت از ناموس و حفظ حيثيت و آبروى قبيله! مدح و تمجيد مى ‏كرد، و مى ‏گفت: من امروز دخترم را به دست خود زير خاك مى ‏فرستم تا فردا در يك جنگ بدست دشمن نيفتد.(6)
 
از مورد اخیر روشن می شود که با توجه به این همه آیه و روایتی که در مورد بهشت و جهنم هست، چرا برخی دنیا رو بر آخرت ترجیح می دهند و مرتکب گناه می شوند؟ شیطان در حقیقت دنیا را در نظر طالبان آن بزرگ جلوه می دهد و گاهی گندم ری را طوری برای امثال «عمر سعد» مهم جلوه می دهد که راضی به جنگ با نوه پیامبر(صلی الله علیه و آله) می شوند، البته این کار شیطان صرفا تزئین است و بالاخره این افراد با انتخاب خود سرنوشت خویش را رقم می زنند و ابلیس در آخر کار می گوید: «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي‏ فَلا تَلُومُوني‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمينَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ»؛ و شيطان، هنگامى كه كار تمام مى ‏شود، مى ‏گويد: «خداوند به شما وعده حق داد و من به شما وعده (باطل) دادم، و تخلّف كردم! من بر شما تسلّطى نداشتم، جز اينكه دعوتتان كردم و شما دعوت مرا پذيرفتيد! بنابراين، مرا سرزنش نكنيد خود را سرزنش كنيد! نه من فريادرس شما هستم، و نه شما فريادرس من! من نسبت به شرك شما درباره خود، كه از قبل داشتيد، (و اطاعت مرا هم رديف اطاعت خدا قرار داديد) بيزار و كافرم!» مسلّماً ستمكاران عذاب دردناكى دارند!(7)
 
البته علاوه بر تزئین گناه در نظر ایشان، دلایل دیگری هم در این انتخاب موثر هستند، مانند نقد بودن لذت دنیا نسبت به وعده های اخروی(البته عبودیت هم لذتی وصف نشدنی دارد که مومنان حقیقی این لذت را با چیز دیگری عوض نمی کنند!) و دیگر دلایلی مانند تفاوت علم به عاقبت گناه و یقین به آن.
 
اما در مورد انسان هايي كه در دوران پيامبر زندگي مي كردند، باید توجه داشت که خداوند پیامبری برای هدایت ايشان فرستاد که از جان خود برای هدایت انسان ها مایه می گذاشت: «لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ»؛ به يقين، رسولى از خود شما به سويتان آمد كه رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدايت شما دارد و نسبت به مؤمنان، رئوف و مهربان است!(8) اما در مقابل ایشان و دیگر ائمه(علیهم السلام) دو نوع از افراد قرار داشتند: گروهی جاهل بوده و گروه دیگر معاند. حکم این دو در تعامل یکی نیست.
 
در مورد کسانی که جاهل بودند، ایشان صبر می کردند و ناراحت نمی شدند، مانند جریان برخورد امام حسن(علیه السلام) با فرد شامی که شروع به ناسزاگویی به ایشان و پدر بزرگوارشان کرد، حضرت با لبخند فرمود: اگر گرسنه ای یا نیازی داری، ما نیاز تو را برطرف می کنیم و تا زمان رفتن به شام مهمان ما باش. مرد شامی هم با این برخورد، از حرف های خود پشیمان شد و حتی شهادت به خلافت ایشان داد.(9) برخی هم مانند «انس بن مالک» که جریانش گذشت، جاهل نبودند اما عناد با اهل بیت(علیهم السلام) داشتند. بنابراین کسانی که عناد داشته باشند، نیاز به داروهاي ضد فراموشی یا تقویت حافظه ندارند! بلکه انسان ها با توجه به قابلیت های خود، نیاز به کسی دارند که راه حق و باطل را به آنها نشان دهد و هر کدام با انتخاب خود، سرنوشت خویش را رقم بزنند.
 
خدا اگر می خواست همه انسان ها را بدون اختیارشان بهشتی کند، می توانست و نیازی به دارو نبود، بلکه با گرفتن اختیار از آنها و اجبار آنها به کار خیر یا اینکه تنها یک راه را در مقابل آن ها بگذارد، می توانست آنچه می خواهد را محقق کند اما ارزش کار به این است که انسان با انتخاب خود، سعادت یا شقاوت خود را رقم بزند و پیامبران هم وسیله ای برای این هدایت هستند و اگر هم نفرین یا ناراحتی از ایشان مشاهده می شد، نسبت به عاقبت مردم بود وگرنه از گناه تمام خلق ذره ای شر به پیامبران نمی رسید و هر کس در گرو اعمال خویش است و بس.
 
پی نوشت ها:
1. کلینی، محمد بن یعقوب بن اسحاق، (1407)، الکافی، چهارم، تهران، دار الکتب الاسلامیه، ج2، ص463.
2. شريف الرضى، محمد بن حسين، (1414)، نهج البلاغة (للصبحي صالح)، اول، قم، هجرت، حکمت 311، ص530.
3. طوسي، محمد بن حسن، (1411)، مصباح المتهجد و سلاح المتعبد، اول، بيروت، موسسة فقه الشيعة، ج2، ص845.
4. مائده: 70.
5. نحل: 63.
6. مكارم شيرازي، ناصر،‌ (1374)، تفسير نمونه، اول، تهران، دار الكتب الاسلامية، ج‏11، ص: 284.
7. ابراهیم: 22.
8. توبه: 128.
9. مجلسى، محمدباقر، (1403)، بحار الأنوار الجامعة لدرر أخبار الأئمة الأطهار، دوم، بیروت، دار إحياء التراث العربي، ج43، ص344.