صفات کمالی چگونه به صورت مطلق اثبات میشود؟

پرسش:
پس از اثبات واجب الوجود، بی نیازی و کمال مطلق او چگونه ثابت می شود؟

 


پاسخ:
منظور از کمال مطلق برای خداوند این است که هر کمالی برای خداوند بدون محدودیت و ماهیت حاصل است. به عنوان مثال علم الهی حد و مرزی ندارد. پس مطلق در اینجا به معنای نداشتن حد یا به عبارت دیگر نامحدود و لایتناهی بودن اوصاف و کمالات الهی است. برای کمال مطلق بودن خداوند چنین استدلالی مطرح شده است:
اگر آنچه برای واجب بالذات امکان عام دارد، برای او واجب نباشد، قهرا آن وصف برای او ممکن خواهد بود، با ممکن شدن آن وصف، در ذات واجب جهت امکانی وارد خواهد شد. در حالی که وجود جهت امکانی در ذات واجب با وجوب وجود او سازگار نیست.(هر صفت کمالی از سنخ وجود است و اگر وجود برای واجب الوجود بالذات حاصل است، مسلما این صفات کمالی مفروض نیز بالذات برای او حاصل است وگرنه واجب الوجود بالذات نخواهد بود) وجود جهت امکانی در واجب سبب رسوخ ماهیت به واجب الوجود است(زیرا ماهیت لازمه امکان است)، در حالی که واجب الوجود مبرای از ماهیت است. نتیجه اینکه محال است در واجب الوجود جهت امکانی وجود داشته باشد.(1)

اما در مورد نیاز؛ با توجه به اینکه واجب مبدء تمام موجودات است و کمالات آنها نیز مستند به خداوند می باشد، باید تمام آنچه موجودات دارند را داشته باشد؛ چراکه دهنده چیزی نمی تواند فاقد آن چیز باشد. پس واجب الوجود غنی علی الاطلاق است.(2) همچنین اگر واجب الوجود نیاز به چیزی داشته باشد، به این معناست که آن چیز را در خود ندارد و نداشتن سبب رسوخ جهت عدمی در واجب خواهد شد و واجب تبدیل به ممکن می شود. پس فرض نیازمندی واجب، سر از تبدیل او به ممکن در می آورد و این امر به دلیل ماهیت نداشتن واجب الوجود و همچنین خلف فرض محال است. علاوه بر اینکه نیاز واجب الوجود به معنای معلول غیر بودنِ واجب است و این مطلب با وجوب وجود منافات دارد؛ چرا که علت نداشتن هم به معنای عدم علت در اصل وجود است و هم در اوصاف و کمالات(بر اساس قیاس اولویت، چیزی که در اصل وجود نیاز به علت ندارد، در فرعیات به طریق اولی نیاز ندارد). بنابراین علت نداشتن به معنای نیاز نداشتن خواهد بود.

اگر کسی بگوید؛ آیا نمی شود واجبی فرض کرد که یک ممکنی در خود نداشته باشد و به آن هم نیاز نداشته باشد؟ باید گفت: تصور صحیح واجب، جایی برای «غیر» نمی گذارد، به تعبیر قرآن: «هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ»؛ اوّل و آخر و پيدا و پنهان اوست و او به هر چيز داناست.(3) اگر این «غیر»، واجب الوجود باشد، با براهین واحدیت منافات دارد و اگر ممکن باشد، این امکان باید به یک واجب متکی باشد و فرض ممکنِ منقطع از اصل، فرضی متناقض است. از سوی دیگر، این اصلی که ممکنِ مذکور به آن متکی است، یا همین واجب موجود است و یا واجب دیگری است. واجب دیگر که نفی شد، پس باید به همین واجب واحد متکی باشد. بنابراین واجب الوجود جایی برای غیر نمی گذارد و هرچه در عالم وجود پدید آید متکی و مربوط به واجب واحد است. تذکر این نکته لازم است که وجود انسان چون یک وجود سریانی در کل عالم نیست، می توان او را طوری فرض کرد که چیزی را نداشته باشد و به آن هم نیازی نداشته باشد و این از امکانی بودن او سرچشمه می گیرد، اما در مورد واجب نمی توان این بحث را مطرح کرد که نسبت به چیزی که در عالم موجود شده است، هیچ ارتباطی نداشته باشد.


پی نوشت:
1. طباطبایی، سید محمد حسین، (1382)، بدایة الحکمة، چهارم، قم، نشر قدس، ص61.
2. همو، (1374)، المیزان فی تفسیر القرآن، ترجمه موسوى همدانى سيد محمد باقر، پنجم، قم، دفتر انتشارات اسلامى جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏، ج16، ص346.
3. حدید: 3.

http://www.askdin.com/showthread.php?t=64869&p=1017868&viewfull=1#post10...